همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي
کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره
کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي
او...با هيچ رنگي پر نشد
+ نوشته شده در Fri 14 Jan 2011 ساعت ۳:۳۸ ق.ظ توسط M
|
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها،