
كاش ميشد سرنوشت خويش را از سر نوش
كاش ميشد اندكي تاريخ را بهتر نوشت
كاش ميشد پشت پا زد بر تمام زندگي
داستان عمر خود را گونه اي ديگر نوشت
لب دريا نسيم و آب و آهنگ
شکسته ناله هاي موج بر سنگ
مگر دريا دلي داند که ما را
چه توفان هاست دراين سينه تنگ
تب و تابي است در موسيقي آب
کجا پنهان شده ست اين روح بي تاب ؟
فرازش شوق هستي ، شور پرواز
فرودش غم ،سکوتش مرگ و مرداب
سپردم سينه را بر سينه کوه
غريق بهت جنگلهاي انبوه
غروب بيشه زارانم درافکند
به جنگلهاي بي پايان اندوه
لب دريا گل خورشيد پرپر
به هر موجي پري خونين شناور
به کام خويش پيچاندند و بردند
مرا گردابهاي سرد باور
بخوان اي مرغ مست بيشه دور
که ريزد از صدايت شادي و نور
قفس تنگ است و دلتنگ است ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پرشور
لب دريا غريو موج و کولاک
فروپيچيد شب در باد نمناک
نگاه ماه در آن ابر تاريک
نگاه ماهي افتاده بر خاک
پريشان است امشب خاطر آب
چه راهي مي زند آن روح بي تاب ؟
سبکباران ساحل ها چه دانند
شب تاريک و بيم موج و گرداب
لب دريا شب از هنگامه لبريز
خروش موجها پرهيز پرهيز
در آن توفان که صد فرياد گم شد
چه برمي آيد از واي شباويز
چراغي دور در ساحل شکفته
من و دريا دو همراز نخفته
همه شب گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من حرف نگفته...

منو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین چه قد بده ، می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور...![]()



به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها،