هــیـچـکســی مـثــل تــو نبـود
 
 

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم

مگه میشه از تو برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم

از کسی نیست که نشونی تو رو نگیرم

به تو روزی می رسم من،که بمیرم

تا قیامت توی دستای حقیرم

خاک هر جاده نشسته روی دوشم

کی میاد روزی که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم

غیر تو بدون عشق با سایه هم نمی جوشم

كاش مي شد با تو بودن را نوشت ،

تا كه زيبا را كشم بر هر چه زشت ،

كاش می شد روي اين رنگين كمان ، مي نوشتم :

تا ابد با من بمان.


سخت است

بودن میان بودنُ نبودن

بیمار نبودنُ قرنطینه شدن

بی گناه بودنُ تبرئه نشدن

احساس را در وجود کشتنُ زنده ماندن

افسانه ي غم شنيده بوديم

اما غم تو جگرگداز است

...دردي ست كه قصه اش دراز است


 

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!
قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!
گله ای نیست، من و فاصله‌ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست


شرمسار توام اي ديده از اين گريه ي خونين

كه شدي كور و تماشاي رخش سير نكردي!

 

 

 


غصه ها را بر دلی آزرده میخواهی چکار؟

نوبهارم! یک خزان افسرده میخواهی چکار؟

تو گلستانی که خود سرشاری از عطر غزل

شعر های یک گل پژمرده میخواهی چکار؟

کم که نشکستی مرا ! در این عبور سال و ماه

نازنینا !بلبلی سر خورده میخواهی چکار؟

حاصل این حادثه، مهر تو و پاییز سرد!

عکسی از این قامت، تاخورده میخواهی چکار؟

من که میمیرم از آزار همین بغض غریب

اشک های بیکسی دلمرده، میخواهی چکار

 

 

خداوندا! نادانی دیروزم شادی امروزم را گرفت، پس نادانی امروزم را از

 من بگیر تا شادی فردایم از را دست ندهم  ۰۰۰

ز چشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازد

به چشمانت که چشمانم به چشمان تو می نازد

زکات چشم چشمی کن بسوی چشمم از چشمت

که چشمانم بجز چشمان تو چشمی نمیخواهد


انچه ميماند برايم ياد توست

انچه مانده بر دلم سيماي توست

گرچه سيمايت به دل ارامش است

ليك اين دل، تنگ آن اخلاق توست

تنگ ميگردد دلم هرصبح وشام

اخر اين دلخسته هردم ياد توست

بی قرار توام ودر دل

تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت

کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب

که افتاده در آب

در دلم هستی و

بین من وتو فاصله هاست

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم من و تنهایی و دوری…

 

اشتباه من این بود
هرکجا رنجیدم لبخندزدم...
فکر کردند درد ندارم ضربه ها راسنگین تر زدند...

خداوندا ! دستانم خالیست و قلبم پر از آرزهای دست نیافتی است

خداوندا ! یا دستانم را توانا ساز ، یا درونم را از آروزهای دست نیافتنی تهی ساز.

خداوندا ! مستجاب کن دعا های مان را و خواسته های مان را آنچنان که سزاوار کرم توست نه چنان که شایسته درخواست ماست

خداوندا به من كمك كن تا بتوانم در زندگي خود دگرگوني هاي بهينه ايجاد كنم

مرا ياري فرما تا بتوانم ديگران را مورد پيش داوري و داوري جانبدارانه قرار ندهم

به من نيرويي بده كه زحمات هركس را كه به جهان خدمت مي كند قدر بدانم

پروردگارا به من نيرويي عطا بفرما كه تخم هر آنچه از راستي و درستي و راست گويي است در وجود خودم و در جهان بپراكنم

مرا ياري كن كه جهان و زيبايي هاي آن را بهتر ببينم و از آن ها لذت ببرم

خدایا دلم را از کین تهی گردان و نور روشنی را بر من بتابان

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد ؟

که دلت را یادی از ساحل مباد ؟

موج را آیا توان فرمود : ایست ؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف هستی نمی بایست داد

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن هوادارن کویش را چون جان خویشتن دارم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم بحمدالله و المنه بتی لشکر شکن دارم چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

              

 

آشناهای غریب همیشه زیادند .. آشناهایی که میایند و میروند

آشناهایی که برای ما آشنایند .. ولی ما برای آنها .. .؟

نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود .. که همه روزی آشنای غریب میشوند

یکی هست ولی نیست

یکی نیست ولی هست .. .

یکی میگوید هستم. .. ولی نیست .. یکی میگوید نیستم ولی هست ..

و در پایان همه بودن ها و نبودن ها ..

تازه متوجه میشوی .. .. که یکی بود و هیشکی نبود . . .

این است دردی که درمانش را نمیدانند . .و ماهم نمیدانیم

که آن یکی که هست. کیست ؟ .. و آن هیچکس کجاست ؟

کاش میشد یافت . .کاش میشد شکستنی نبود ..

کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن خرد نشد.. . و ما همچنان هستیم. .

پس تو هم باش .. باش که دیگر یکی تنها نباشد ..

 

***                          

 

گاهی تمام حقیقت پشت واقعیت گم می شود

گاهی آنچه باید شود، آنچه نباید شود می شود

گاهی آنکه در دیده است در دل رسوب می شود

گاهی باید از دیده رفت تا در دل ماند، حتی به قدر خاطره ای کوتاه

گاهی باید دریای غصه های خدا شوی تا توان خروش یابی

گاهی جایی که باید دل به دریا زد همین جاست

گاهی نمی خواهی بدانی چرا دلشوره داری، ولی می دانی

گاهی دلت برای خودت تنگ می شود

و گاهی باید به آسمانت با این همه ستاره، فانوسی نیمه جان بیاویزی تا دلت، دل بماند...

به دنبال صدايم باش...برای تو اگر رازم

من آواز بيابانم...صدای بغض بارانم

بريده از نيستانم...غمی دارم که می خوانم

من آن دريای دل بازم...که با ساحل نمی سازم

دل آيينه پردازم...ميان دست و آوازم

مرا از بودنم بشناس...که قسمت کرده ام با تو

مرا که خود نمی دانم در آيينه منم يا تو

به من از من شکايت کن...مرا از من حکايت کن

از اين دريای دل تنگی ... به يک جرعه قناعت کن

صدای زخمی سازم ... نه پايانم نه آغازم

برای گم شدن در عشق ... تورا کم دارد آوازم

هوای ابر پاييزم ... به آسانی نمی بارم

ولی با تو فقط با تو ... هزاران گفتنی دارم

مرا قصه ام بشناس ... که با تو قصه ها دارم

صدای بغض بارانم ... مرا بشنو که می بارم

 

                    ***

 

سعی کن...

هر روز برایت رویایی باشد در دست، نه دوردست

عشقی باشد در دل ، نه در سر

و دلیلی باشد برای زندگی ،نه روزمره گی