گل باشم و پشت در گلزار بمیرم
بر چشم ترم شانه نگه دار بمیرم
ای مه مکش آن ابر لحافت به سر آخر
بی روی تو باید به شب تار بمیرم
عکست همه در قاب شبم پیش رخم بود
خواهم که در این خواب تو بیدار بمیرم
زندانی تن مشت به درها زند ای کاش
با جرم دلم خود به سر دار بمیرم
من اشک قلم خشک به کاغذ کنم اما
بی گوشه ی دامان تو خود زار بمیرم
"گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری
قربان قدت بگذر و بگذار بمیرم"
فرشاد تو خود صید سر حلقه ی اشکی
بی چشم مدد از تو گرفتار بمیرم
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها،