شمع ها خاموش :
بارها آمدنت را به تصویر کشیدم بارها ، بارها ، بارها
بارها از پشت نقاب شب به صورتت خیره ماندم
آرزوهایم را زیرو رو کردم
به داشته هایم پناه بردم شاید نبودنت جبران شود اما
یک گوشه از قلبم ،همانجا که مثل یک تکه یخ منجمد شده
همانجا که با نبض زمین نمی تپد
از حرکت ایستاده و تو را با چشم دل تماشا میکند
بارها فراموشت کردم ، می توانی باور کنی
!صدها بار در هر روز
اما در گذر فراموش کردنت هنوز به انتها نرسیده
دوباره مهربانیت جان گرفت
دوباره مرا از من رها کرد
و تو قد علم کردی، به تمام رویایم رنگ پاشیدی
رنگی از حضور
بارها خود را از خواستن تو منع کردم
اما تو زیرکانه به ژرفای احساسم پا گذاشتی
ودوباره تو
...خواستم یک بار از تو ننویسم از گل و گیاه و چهره ی آفتاب بنگارم
تو شدی گل و خورشید و ماه و مهتاب من
وباز از تو برای تو نوشتم
+ نوشته شده در Fri 24 Aug 2012 ساعت ۸:۲ ق.ظ توسط M
|
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها،