آشناهای غریب همیشه زیادند .. آشناهایی که میایند و میروند
آشناهایی که برای ما آشنایند .. ولی ما برای آنها .. .؟
نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود .. که همه روزی آشنای غریب میشوند
یکی هست ولی نیست
یکی نیست ولی هست
.. .یکی میگوید هستم. .. ولی نیست .. یکی میگوید نیستم ولی هست
..و در پایان همه بودن ها و نبودن ها
..تازه متوجه میشوی .. .. که یکی بود و هیشکی نبود
. . .این است دردی که درمانش را نمیدانند . .و ماهم نمیدانیم
که آن یکی که هست. کیست ؟ .. و آن هیچکس کجاست ؟
کاش میشد یافت . .کاش میشد شکستنی نبود
..کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن خرد نشد.. . و ما همچنان هستیم
. .پس تو هم باش .. باش که دیگر یکی تنها نباشد
..
***
گاهی تمام حقیقت پشت واقعیت گم می شود
گاهی آنچه باید شود، آنچه نباید شود می شود
گاهی آنکه در دیده است در دل رسوب می شود
گاهی باید از دیده رفت تا در دل ماند، حتی به قدر خاطره ای کوتاه
گاهی باید دریای غصه های خدا شوی تا توان خروش یابی
گاهی جایی که باید دل به دریا زد همین جاست
گاهی نمی خواهی بدانی چرا دلشوره داری، ولی می دانی
گاهی دلت برای خودت تنگ می شود
و گاهی باید به آسمانت با این همه ستاره، فانوسی نیمه جان بیاویزی تا دلت، دل بماند...
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها،