6:54 قبل از ظهر   

خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم

نمیدانم

نمی دانم خداوندا.

در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.

     كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

    نمی دانم خداوندا

  به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا.     دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده.

پناهم ده .امیدم ده خداوندا .

كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم دگر پایان پایانم.

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.

       چرا پنهان كنم در دل؟

چرا با كس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد

            دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان اس

خداوندا نمی دانم            نمی دانم

و نتوانم به كــس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم نمی پرسم

نمی گویند

نمی جوند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

كللام آشنایی ده

خدایا آشنایم ده

خداوندا پناهم ده

امیدم ده

خدایا یا بتركان این غم دل را

و یا در هم شكن این سد راهم را

كه دیگر خسته از خویشم

كه دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی

هر از گاهی چو درویشم

و صوتی زیر لب دارم

وبا خود می كنم نجوای پنهانی

كه شاید گیرم آرامش

ولی آن هم علاجی نیست

و درمانم فقط درمان بی دردیست

و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست.....

Sat 20 Jul 2013به قلم: M
6:57 قبل از ظهر   

هر روز برایت رویایی باشد در دست، نه دور دست، عشقی باشد در دل، نه در سر، و دلیلی باشد برای زندگی نه برای روز مره گی

تولدت مبارک!!!......

Sun 9 Dec 2012به قلم: M
8:9 بعد از ظهر   
میخواهمتــــــــــــــــــــ…

ولــــی…

دوری…

خیلی خیلی دور

نه دستم به دستانـــــــت میرسد

نه چشمانم به نگاهتــــــــــــــــــ

Tue 25 Sep 2012به قلم: M
7:57 بعد از ظهر   
چه رسم جالبی است !

محبتت را می گذارند پای احتیاجت ،

صداقتت را می گذارند پای سادگیت ،

سکوتت را پای نفهمیت ،

نگرانیت را پای تنهاییت ،

و وفاداریت را پای بی کسی ات

آنقدر تکرار می کنند

که خودت هم باورت می شود ...

Tue 25 Sep 2012به قلم: M
7:21 بعد از ظهر   

هر ثانیه می‌گذرد
چیزی از تو را با خود می‌برد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه می‌برد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش می‌کند ...
حس دوست داشتن تو را ...

Tue 25 Sep 2012به قلم: M
7:1 بعد از ظهر   

Tue 25 Sep 2012به قلم: M
6:53 بعد از ظهر   
Tue 25 Sep 2012به قلم: M
6:42 بعد از ظهر   
Tue 25 Sep 2012به قلم: M
6:19 بعد از ظهر   
اشکی که بی صداست
پشتی که بی پناست
دستی که بسته است
پایی که خسته است
دلی که عاشق اســت
حرفی که صادق است
شعری که بی بهاست
شرمی که آشناست

دارائــی مـــن ا ست
ارزانــــی تـــــو بـــاد . . .
Tue 25 Sep 2012به قلم: M
8:2 قبل از ظهر   

 

شمع ها خاموش :

بارها آمدنت را به تصویر کشیدم بارها ، بارها ، بارها

بارها از پشت نقاب شب به صورتت خیره ماندم

آرزوهایم را زیرو رو کردم

به داشته هایم پناه بردم شاید نبودنت جبران شود اما

یک گوشه از قلبم ،همانجا که مثل یک تکه یخ منجمد شده

همانجا که با نبض زمین نمی تپد

از حرکت ایستاده و تو را با چشم دل تماشا میکند

بارها فراموشت کردم ، می توانی باور کنی !

صدها بار در هر روز

اما در گذر فراموش کردنت هنوز به انتها نرسیده

دوباره مهربانیت جان گرفت

دوباره مرا از من رها کرد

و تو قد علم کردی، به تمام رویایم رنگ پاشیدی

رنگی از حضور

بارها خود را از خواستن تو منع کردم

اما تو زیرکانه به ژرفای احساسم پا گذاشتی

ودوباره تو...

خواستم یک بار از تو ننویسم از گل و گیاه و چهره ی آفتاب بنگارم

تو شدی گل و خورشید و ماه و مهتاب من

وباز از تو برای تو نوشتم


Fri 24 Aug 2012به قلم: M